ابن المقفع ( مترجم : منشي )

392

كليله و دمنه ( فارسي )

با آن كامگاري و اقتدار كه تقرير افتاد سخنان بي محابا را كه بر لفظ من رفت استماع ارزاني [ 1 ] فرمود ، كدام بنده اين عاطفت را شكر تواند گزارد ؟ شمشير برّان حاضر و بنده در مقام تبسّط [ 2 ] ، اقامت رسم سياست را جز حلم و كرم ملك چه حجاب صورت توان كرد [ 3 ] ؟ و من بنده بگناه خويش اعتراف ميآرم و اگر عقوبتي فرمايد محقّ و مصيب [ 4 ] باشد ، كه خطائي كرده‌ام و در امضاى فرمان تأخير جايز شمرده‌ام ، و از بيم اين مقام و هول اين خطاب باز انديشيده ، و باز مينمايم كه ملكهء جهان بر جاى است . چندانكه ملك اين كلمه بشنود شادي و نشاط بر وى غالب گشت ، و دلايل فرح و ابتهاج [ 5 ] و مخايل [ 6 ] مسرّت و ارتياح [ 7 ] در ناصيهء [ 8 ] مبارك او ظاهر گشت اين منم يافته مقصود و مراد دل خويش * از حوادث شده بيگانه و با دولت خويش ؟ من بعد ما كان ليلي لا صباح له * كأنّ أوّل يوم الحشر آخره ! [ 9 ] و پس فرمود كه : مانع سخط [ 10 ] و حايل سياست [ 11 ] آن بود كه صدق اخلاص و مناصحت تو

--> [ 1 ] . ( 2 ) ارزاني داشت در 371 / 8 ح ديده شود ؛ و نيز 393 / 6 و 395 / 11 . [ 2 ] . ( 3 ) تبسّط با بزرگتر از خود گستاخي و بي پروائي ابراز كردن ، نيز رجوع شود به 173 / 13 ح . [ 3 ] . ( 3 ) صورت كردن تصوّر كردن ؛ رجوع شود به 26 / 12 ح . خاقاني گويد ( ديوان چاپ سجّادي 265 ) : صورت نكنم كه صورت داد * در گوهر انس و جان بينم و عطّار گويد ( ديوان چاپ تفضّلي 648 ) : گر عشق چار يار نداري ميان جان * صورت مكن كه پنج نمازت بود روا [ 4 ] . ( 4 ) مصيب 374 / 10 ح ديده شود . [ 5 ] . ( 8 ) ابتهاج ( از ب ه ج و بهجت ) شاد شدن ، شادي . [ 6 ] . ( 8 ) مخايل 228 / 2 ح و 248 / 12 و 284 / 7 و 355 / 11 و 368 / 15 ديده شود . [ 7 ] . ( 8 ) ارتياح شادماني . نيز 124 / 13 ح و 182 / 11 ح ديده شود . [ 8 ] . ( 8 ) ناصيه پيشاني ؛ نيز 283 / 12 و 351 / 6 و 352 / 4 و 377 / 2 ديده شود . [ 9 ] . ( 10 ) من بعد ما كان . . . بعد از آن ( مدّتها ) كه شب من نبود آن را بامداد ، گوئي كه آغاز و روز رستخيز پايان آنست . [ 10 ] . ( 11 ) سخط سخط و سخط خشم گرفتن ، و خشم سخت گرفتن ، و غضب كردن ، بر كوچكتر . [ 11 ] . ( 11 ) سياست بمعني اداره كردن امور و مملكت داري و رعيّت داري كردن معروفست و امروز نيز به همين معني متداول است ( ص 6 / 18 و ص 7 مكرّر و 96 / 11 ح ديده شود ) . مجازات دادن و تنبيه كردن و گوشمالي و حبس و قتل كساني كه مقصّر تشخيص ميدادند نيز سياست خوانده ميشد به جهت اينكه لازمهء سياست بود ؛ و اينجا اين معني دوم مراد است . 200 / 5 و 318 / 12 و 345 / 10 و 365 / 8 و 382 / 6 نيز ديده شود .